نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
alinccc

   چرخ يک گاری   

 

چرخ یک گاری در حسرت وا ماندن اسب ،

اسب در حسرت خوابیدن گاری چی ،

مرد گاری چی در حسرت مرگ.

از سهراب سپهری

لینک
یکشنبه، 13 اسفند، 1385 -

     

Persian Poetry by Pajman Bakhtiyari - I Love Iran and Iranians
لینک
پنجشنبه، 3 اسفند، 1385 -

     

خاطرات خوش

با دیدن یک عکس با فکو فامیل تو یه باغ رفتم به خاطرات شیرین دوران ۹ سالگی ۱۰ سالگیم .

اونوقتا تو اوشان کل تابستون رو باغ اجاره میکردیم و بیشتر فامیل کلا تابستون رو میومدن دور هم . چه صفایی بود اونوقتا . بچه ها هم که سه ماه تابستون رو به هم میوفتادن دیگه نگو که چه عشق و حالی میکردن .

یه باغ بزرگ با یه جوی آب و حوض و دار و درخت فراوون . باغ از صبح تا آخر شب پر بود از صدای بازی بچه ها . فکرشم که میکنم کیف میکنم . شنای سگی  تو رودخونه    مسابقه برای رسیدن به یه درخت تک بالای کوه    ماهیگیری      ظهرا از دست مامانا در رفتن  گرفتن گنجشک زیر سبد    و .......  همه یادم میاد .

بزرگترها هم با هم مهربونتر از حالا بودن انگار یه خوشی در زندگی بود که الان کمتر هست .

همه منو از همه بچه ها شیطون تر میدونستن و مردم آزار . مثلا موقع شستن ظرفا از بالای جوب پودر میریختم که اون پایین تو حوض کف جمع شه و دادشون در بیاد . یا این که گاوای همسایه بغلی رو ول میکردم تو باغ     توی تیوب کامیون میخوابیدم تیوب رو قل میدادن تو باغ    ............. فیلمی بودیم برای خودمون .

غافل از اینکه چه طوفان بلائی در راهه . اصلا برای همین فکر نکردن بود که زندگی میکردیم . کم کم که بزرگ میشیم همراه با برنامه ریزی کردن برای آینده نگرانی و ترس و طمع و آرزوهای طولانی و ..... تمام ذهنمون رو پر میکنه و دیگه معنی زندگی از بین میره .

خیلی خوشحال شدم که  اون دوران خوش  برای دقایقی تو خیالم اومدن . حالی کردیم .

ارادتمند دوستان

لینک
چهارشنبه، 29 آذر، 1385 -

   پروژه زندگی   

تعریف پروژه : مجموعه فعالیتهای به هم مرتبط که برای رسیدن به اهداف مشخص انجام میشود . هر پروژه ای نقطه شروع و پایان دارد .

 زندگی نیز یک پروژه است  . امروز صبح سحر داشتم فکر میکردم که صورت وضعیت من در پروژه زندگیم چی بوده ؟ با خودم مرور کردم و خلاصش کردم . راستی صورت وضعیت مابقی پروژم چیه ؟

خلاصه صورت وضعیت :

امید :

لحظات اندکی که به یاد خدا هستم

عشق به مادر و پسرم

 محبت به دوستان خوبم

ترس:

از مرگ بدلیل شرکت داشتن در جنگ

متفرقه :

سایر اموری که بیشتر جنبه سرگرمی دارن و گذران بیهوده عمر هستن .و متاسفانه بیشتر وقتم رو هم گرفتن .

فکر کنم که خوب باشه هر از چند گاهی صورت وضعیت زندگیمون رو بنویسیم و راجع بهشون فکر کنیم . تا در آینده اونها بیشتر باب میلمون باشن .

ارادتمند دوستان

لینک
دوشنبه، 6 آذر، 1385 -

     

 به ياد دوست بسيار عزيزم

  دوست گلم كه حدود 20 ساليه در آمركا زندگي ميكنه اين  شعر قشنگ  رو برام تو نامه ش فرستاده .كه خالي از فايده ندوستم اينجا بيارمش .يادمه اون وقتها با صداي خوبش اين شعر رو برامون ميخوند. ياد دوران جووني كه جمعمون جمع بود  بخير .

 

شب و آشيانه شب زده

چكاوك شكسته پر

رسيده ام به ناكجا

مرا به خانه ام ببر

كسي به ياد عشق نيست

كسي به فكر ما شدن

از آن تبار خود شكن

تو مانده اي و بغض من

از اين چراغ مرده اي

از اين بلا سوختن

از اين پرنده كشتن و

از اين قفس فروختن

چگونه گريه سر كنم

كه يار غم گسار نيست

مرا به خانه ام ببر

كه شهر شهر يار نيست

مرا به خانه ام ببر

ستاره دل نواز نيست

سكوت نعره ميزند

كه شب ترانه ساز نيست

مرا به خانه ام ببر

كه عشق در ميانه نيست

مرا به خانه ام ببر

اگر چه خانه خانه نيست

لینک
چهارشنبه، 3 آبان، 1385 -

   دريا   

دریا

دریا ذره ایست از عظمت هستی . خوب که نگاهش میکنی میفهمی که چقدر در این عالم کوچکی . با همه ارزوها و برنامه ها و ..... در واقع هیچ هم به حساب نمیای . 

خدا کنه :

دلت به اندازه وسعتش 

نگاهت هم رنگش 

بخششت به اندازه روزیه موجوداتش  

فکرت به اندازه عمقش 

همتت به تداوم موجهاش

و یادت به زوال موجهاش

............................. باشه

چند روزی کنار دریا بودم جای همه دوستان خالی . بلکه تنش به تنم خورده باشه .

دوستار همه دوستان خوبم

لینک
شنبه، 22 مهر، 1385 -

   به یاد دوستان مظلوم   

   

متنی رو در یک وبلاگ خوندم .منو یاد دوستانم انداخت که مظلومانه در جنگ کشته شدن .

سالهای اول زیاد بهشون سر میزدم . ولی مدتی سراغشون نرفتم . خوب شد دوباره به یادشون افتادم . عشقها و آرزوهاشون فدا شد .

حدود ۱۹ سال از اون روزها گذشته  ولی در نظرم خیلی نزدیکه . اینقدر تو این سالها خاطرات      اون دوران رو مرور کردم که لحظه لحظش یادمه .

یادشون بخیر باشه .خیلی دلتنگشونم .

لعنت ابدی  بر کسانی که به با اسارت گرفتن خدا ظلم میکنن  .

اونها از رذیلترین ستمگرها هستن .

ارادتمند علی آقا

لینک
چهارشنبه، 5 مهر، 1385 -

     

هدایت

ساعت ۲ بامداد .مردی دراز کشیده .اولش همین جوری گذشترو مرور میکنه .تاریکه و سکوت مطلق . صدای چیک چیک آب ظرفشویی هر ۴-۵ ثانیه یه بار یه کم هواسشو پرت میکنه . ولی کم کم این صدا هم در  سکوت حل میشه .

بعد فکر میکنه که به حال فکر کنه . حال که همش سکوته . نه به آینده فکر کنه . آینده ؟؟؟!!

.نه فعلا در این وضعیت حالشو نداره . مگه تا حالاش فکر میکردم این جوری شه که از این به بعد بخوام فکر کنم ؟  . پس ........

تصمیم میگیره ببینه میتونه برای یک لحظه هم شده اصلا به هیچ چیز فکر نکنه ؟ استراحت مغزی ؟

یه کم موفق میشه ولی همین که به هیچ چیز فکر نکن خودش یه فکره !

این میشه که دوباره میره تو فکر گذشتش . صدای قطره های آب هر کدوم مثل فصلی از زندگیش به نظرش میان .

راستی چقدر سریع . با خودش فکر میکنه نکنه کم کم ........   دیوونگی  و    ......  . ولی نه .

مرور میکنه خاطرات خوب . لحظات خیلی خوب و  ...... اشتباهات و........ امتحان کردنهای دوباره ........ چرخیدن دور خود ....... به غیر از گیجی ؟

حس میکنه صدای قطرات آب داره سریعتر میشه . یعنی چی ؟ بترسه ؟

اره شیر آب داره بازتر میشه . حالا دیگه هر ۲-۳ ثانیه صدای آب میاد .

داره به زمان حالش نزدیک میشه .عجب سکوتیه .جالبه عالیه برای فکر کردن . اما چقدر فکر کردن دیگه خسته شده . هر چی فکر کرد کمتر رسید .

آیا وقت این نیست که خود رو به یه قدرت بی انتها بسپره . این مغز کوچیک تا حالا که نتونسته کاری از پیش ببره .

از این به بعد هم  ......

آره باید توکل کرد . فقط .

چقدر تا حالا احمق بوده فکر میکرده میفهمه چیکار کنه .

آره پیداش میکنه اره خودشه .

یه دفعه حس میکنه صدای قطرات آب به الان رسید . انرژی عجیبی میپروندش !!!!!

که شیر آب رو سفت کنه . سفته سفت .

ولی هر کار میکنه صدای قطرات قطع نمیشه . بازم اشتباه .

خدایا من را به حال خود نگذار . من زندگی بلد نیستم .

واقعا راست راستی به نقطه ای رسیده که فقط میدونه باید خودش  رو به تو بسپاره .

باید با صدای این قطرات رقصید . با ریتمش با زیر و بمش .باید خود رو در یک ارکستر عظیم دید .

به رهبریه خدا .

با خودش میگه : خدایا چقدر از تو ممنونم که این چیزها رو به ذهنم آوردی . ممنونم ممنون .   

خود رو در اقیانوسه بی کران رها کردن . به کیفش  فکر کرد  . هیچ چیز بهتر از این یست .     

به نظرش اومد شاید یک هدایتی در کار باشه ؟!

  هر چه خواهد   عشقست .

ساعت حدود ۵ صبح شده . صدای قطرات هم مدتیه به گوشش نیومده ....

چقدر راحته در پناه او خوابیدن .

 

مخلص همه دوستان - علی آقا

لینک
پنجشنبه، 30 شهریور، 1385 -

     

الاکلنگ

چقدر زجر آوره که دوست داشته باشی الاکلنگ بازی کنی و از روی طبیعتت مجبور هم باشی ولی نه با هم وزنت . هم شروعش هم بازیش هم پایانش شکنجس .   همراهی مثل بازیه الاکلنگه .

* به نظر من  از بابت ضعفهایی که از لحاظ قدرت اقتصادی و معضلات اجتماعی خانمها  وجود داره اقایون هم بطور مساوی متضرر هستن . البته اگر عمیقتر به مسئله فکر کنن .   

لینک
یکشنبه، 19 شهریور، 1385 -

     

بدون انتظار بدون ترس

کارایی که یه آدم بز دل از رو ترس میکنه

با اضطراب و اجباری

سر سری و هل هلکی      

  بدون فکر و احساس

چقدر از لولو میترسن

وای چه عذاب و چه آتیشی وای وای وای

پس بچه های خوبی باشید و چیزایی که ما میگیم گوش کنید !!!!

کارایی که آدم از رو طمع میکنه

با حرص و ریا کارانه

سوداگری برای کسب منفعت

اول محاسبه بعد طلبکاری بعد حالا .......

زودی دنباله تسویه حساب

چقدر درخت میکارن و ....... واسه خودشون

اما رفاقت چیز دیگه ایه

دوستی با  خدا از روی صفا

چه نعمتیه همیشه و در همه حال با خدا زندگی کردن

بهترین رفیق و همیشگی

در هر حال این دوستی از اون طرف به هم نمیخوره

بزرگترین ثروتها و حد آخر آرامش 

خدا لطفی کنه انسانها  مهر و دوستیش رو بفهمن و یا حسش کنن

ارادتمند علی آقا

  
لینک
چهارشنبه، 15 شهریور، 1385 -

   سرزمين من   

سرزمین من ایران ِ با تو در دل  بارها سخن گفتم. درد دل ها گفته ام درد دل ها شنیده ام. 

تو در نظر من مثل یک اسب  تنازی  و نجیب . دوستت دارم 

رنجهایت چه زیاد و خوشیهایت چه کمند . ولی دوستت دارم 

نتونستم یا نخواستم همتی برای ساختنت کنم . به آیندت خیلی امیدوارم با نسلهای جدیدت 

سالهایی که گذشت در تو راحت نبودم ولی فکر دوری از تو رو نکردم .

همه جا غیر از تو غربت و اندوهه  . برای من تو مثل مادری 

مادران بهتری هستند ولی برای من نه مثل تو

از من بیشتر تحمل بود که تنها با تو باشم ولی مطمئنم که آیندگان میسازنت

دشمنانت از خودند چه زخمها میزنن به تو و نمیبینند . تو چقدر صبوری ای وطن  

چقدر تلاش برای بریدن دل بچه هایت . ولی مگر میشود ؟

همیشه سربلند و مغرور باشی و نجیب . ای ایران من  ای عزیزترین

ارادتمند دوستان    

لینک
چهارشنبه، 25 امرداد، 1385 -

     

ساز

کسی رو میشناسم که حدود ۱۲-۱۳ سالی سه تار میزده . خوبم پیشرفت داشت گروه نوازی و کنسرت و شاگرد و .........

با خودش هم خلوت میکرد و عشق و حالی . ساز زدن یک نوعی از حرف زدنه . حالات مختلفی که آدم داره در نوع ساز زدنش پیدا میشه و یه صفای خاصی داره .

ولی نمیدونم چرا یک دفعه بعد از متاهل شدنش و بعد هم بچه دار شدن یه دفعه همه چیز تموم شد . حالا چقدر به این موضوع ربط داره خدا میدونه .

۷-۸ سالی هست که فقط گاها یه دیلینگ دیلینگ از سر بی حوصلگی و یه تر و تمیز کردن و بعد هم هیچ . هنوز هم میگه به سازش ارادت داره ولی ارتباطی برقرار نمیشه .

خیلی دوست دارم علت این مسئله رو بهش بگم . ولی ظاهرا پیدا کردن جواب کار راحتی نیست .

قاطی پاتی هم کرده بعضی وقتها میخاد گیتار  تار   و.... یاد بگیره ولی همش در حد یه حوسی بیشتر نیست !

من که نفهمیدم اگر شما حدسی میزنید لطفا بفرمایید .

مخلص همه دوستان عزیز

لینک
سه‌شنبه، 27 تیر، 1385 -

     

عشق

انسان مجبور به عاشق بودنه . راه ديگه ای هم برای زندگی نيست .اين هم يکی از ويژگيهای عشق .

لینک
شنبه، 17 تیر، 1385 -

     

زنان خيابان

هميشه شنيديم که چقدر و چقدر اين حرفه بده . همه متنفرند از اين کار .

طبق آمارهای خارجی در صد رشد اين حرفه در سالهای اخير به نسبت جمعيت زنان بسيار بالا رفته و الان با توجه به اين امار و شواهد و قراين اين حرفه رو ميتوان به عنوان يک معضل اجتماعی به حساب آورد . و البته ميتوان هم به عنوان يک معضل به حساب نياورد .

ولی به هر حال با توجه به گفته ها که ازش به عنوان اعتقادات ياد ميشه اين حرفه ظاهرا مقبول نيست .

انسان موجوديه که خودبخود به دنبال اعتقاديت واقعی خودش حرکت ميکنه که اگر حرکتی در کار نباشه جا داره به اصل اون اعتقاد شک کرد .

نميدونم چرا در جامعه ما مشکلات به طور شفاف تعريف نميشن تا چه برسد به ارائه راه حلهای عملی ؟!!! موسيقی - روابط پسر و دختر - نزول و .......از اين قبيلند .

اين حرفه حد و مرزش تعريف نشدس مثلا  دختری که با دوستش ارتباط داره ميشنويم که بعضی اوقات در اين مقوله ميگنجند بعضی وقتها هم نميگنجند!!

آمار اين حرفه چقدره چرا منتشر نميشه ؟ رو دلايلش کار کارشناسی شده ؟ منتشر شده؟

بسيار از برخی افراد خاص بحثها و تعاريفی شنيدم که بشدت مثلا اينکارو محکوم ميکردن ولی به يه جاهايی از تعريفشون که رسيده حس کردم که دلشون قيلی ويلی ميره . چرا ظاهر و باطن اينقدر فرق ميکنه ؟ از کجا ناشی ميشه؟

خيلی از منتقدان محترم هم که در صف اول مشتريان هستند .برخی هم با يک کلاه گشاد ...... مسئله رو کاملا حل ميکنن . چقدر توانايی دارن در حل معضلات . معلوم نيست از کجا آوردن اينهمه توانايی رو .

به نظر من اين فقط يک حرفه است يک شغل . خيلی راحت و بی رودربايستی .

در بررسی هر شغلی ميزان عرضه و تقاضا بررسی ميشه . در مورد اين حرفه که اساسا بررسی تو کار نيست ولی چرا فقط راجع به طرف عرضه حرف ميزنيم ؟

پس سيل عظيم متقاضيان تکليفشون چيه ؟ راستی به فرض اين که اين به اصطلاح معضل اساسی  کاملا حل بشه . تکليف مشتريان چيه؟؟؟؟؟؟ چيکار کنن تفلکيا؟

هر شغلی بر اساس ضوابطی مورد استقبال قرار ميگيره ؟ به دليل فقر در اين حرفه زياد اعتقاد ندارم چرا که در مقايسه با هر سطح در آمدی بالاتر همه فقير به حساب ميان .( از استثناها صرف نظر ميکنم که هميشه هستن )

ضوابط انتخاب شغل : در آمد بالا - ميزان راحتی به نسبت بقيه مشاغل - مشتريان تضمين شده و هميشگی و ......

در مورد اين حرفه صدق ميکنه نه ؟

اين حرفه بده ؟ پس چرا اقدامی صورت نميگيره ؟ اگر بده برای آقايون يا خانمها ؟ هر دو يا هيچ کدام يا فقط خانمها ؟

آيا ميشه عرضه کننده بد باشه متقاضی خوب؟ حتی اگر امار بالا باشه که هست به هر دو هم نميشه گفت بد بلکه ميشه نياز . که اونوقت معنيه بد رو بايد عوض کنيم .شايد اين متقاضيان فيلمشونه . همچين مثله اينکه خيلی هم بد نيستا !!!!

 آيا دختری که در ارتباط با دوست پسرش قرار ميگيره بدليل اينکه از روز عزل گفتن و خودش هم باورش شده که خطا کاره و ديگه چيزی برای از دست دادن نداره راحت تر اين حرفه رو انتخاب نميکنه يا توی اينکار نميوفته ؟

خانواده های ما به شيوه های عهد وز وز شاه دختراشونو کنترل ميکنن در مورد پسرهای نازنينشون هم که فقط ميترسن نکنه پسرمون مريض بشه؟؟!!!!

مگر ميشه پسر و دختر رو اون هم در سنين جوانی از هم جدا کرد ؟ يا بگيم حتما بايد تا ازدواج صبر کنيد !!! عجب ازدواجی ميشه مسئله که کم رنگ بشه ديگه تموم .مگر اينکه خودمون رو راضی کنيم که اينکارو کرديم که معمولا همينطوره .

اين از کنترلهای خانوادگی . در مورد محيط اجتماعی هم که حداقل ميتونيم بگيم بی تفاوتيم . مواردی تو خيابون ميبينيم يا يه سری تکون ميديم يا يک لبخند مليح ميزنيم !!!

پس اين چه اعتقاديه ؟ که اينقدر پزش هم ميديم . اصلا می فهميم اعتقاد يعنی چی ؟ خدا پدر و مادر آدمهای بی اعتقاد رو بيامرزه ! حد اقل ادعا ندارن

به نظر من اين کار هم يکی از حرفه های مورد نياز يک جامعه است که مسلما مثل بقيه مشاغل بايد مديريت علمی بشه . چه بد يا خوب لازمه . پس بايد مسائلشو درک کنيم و اون رو سازماندهی کنيم . مثل کشورهای پيشرفته امروز . منتها ناگزير از اين که اين به اصطلاح اعتقادات هم يک جوری در يابيم .

اگر هم خيلی ناراحتيم که به نظر نمياد  شغلهای مناسبتری برای اينگونه زنان بسازيم راحتتر و با در آمد بالاتر . واگر نه واقعيتهای اجتماعی منتظر نظريات عاليه بنده و شما نيستند  و در جريانن چه روی زمين ( قابل کنترل )چه زير زمين ( غير قابل کنترل ) . انتخاب با ما !

چقدر مسائلی که ميگيم بد هستن  دور و بر ما رو گرفته !!!!  موضوعات بد زياد شدن  يا بد شدن موضوعات ؟

اگر دوستان نظر بدن ممنونشون هستم .

ارادتمند همه دوستان

لینک
سه‌شنبه، 13 تیر، 1385 -

     

تيم ملی فوتبال !!

نميدونم اين كلمه ملی چرا اينقدر ذليل شده؟

يا در باختها ميرن سراغش يا در مواقع خطر و بحران . در مواقع مثلا و به اصطلاح پيروزی  هم از واژه ای ديگر استفاده ميشه . 

اين فوتبال ما اگر ملی هست چرا در كنترل ملت نيست با اين همه شور و نشاط جوانان و حتی پيرها . اين يك غرور ملی هست كه داره لگد مال ميشه مثل بسياری از موارد ديگه .

فردای باختهای تيم فوتبال دم باجه روزنامه فروشی ساعت ۷ صبح قيامتی بود همه بحث ميكردن فحش به فلان بازيكن و مربی . اگه فلانی تو زمين بود !!!!!!!!!

مثل هميشه موفق در منحرف كردن افكار عمومی و عامه مردم .

اگه يه بچه ريقو با يه پهلوون كشتی بگيره درسته كه بگيم اون بچه اگه از فلان فن استفاده ميكرد كار پهلوون تموم بود .يا مربی بچه ايراد داره؟

من نميدونم موضاعاته به اين سادگی رو چرا بهش خوب فكر نميكنيم .

در بازيه با تيمهای آسيايی اين حرفا كه نميدونم مربی و بازيكن و .... قبول .

ولی در مقابل پرتغال مكزيك اين حرفا يعنی چی ؟ بازم ميرسيم به معضلات ريشه ای كه كسی خوشش نمياد صداش دربياد .

ماست ماليهای تكراری مربی رو عوض كنيد رئيس فدراسيون رو عوض كنيد جو رو يه كم آروم كنيم . اينم ميگذره تموم ميشه تا مسئله بعدی هم خدا بزرگه .

ملت هم كه دلشون خيلی راحت بدست مياد اصلا چرا كار اصولی كنيم ؟؟؟؟؟؟؟؟

چون كار اصولی سخته فكر ميخواد درگيری داره و از همه مهمتر آدم رو از خيلی مواهب ميندازه !!!!!!!!!!!

بگذريم . ما در قياس با اين تيمها بازی رو وقتی باختيم كه:

۱- تو مدرسه هامون ورزش يعنی زنگ تفريح

۲- تو مدارس حتی دانشگاهها امكانات ورزشی نداريم

۳- تو بعضی شهرها مثل همدان يك زمين فوتبال استاندارد هنوز نداريم

۴- بچه ها مون كه همه عاشق فوتبالن پا برهنه با توپ پلاستيكی گل كوچيك بازی ميكنن .

۵- بازيكنی مثل علی دايی تا سن ۲۳ سالگی هنوز كسی نميشناستش .

    تو همين دانشگاه خودمون بازی ميكرد .

۶- فدراسيون فوتبال فبل از جام جهانی بودجه نداره كه پول بازيكن رو بده

۷- به دلايلي هيچ كشوری حتی رومانی كه ميدونم شامشون سيب زمينيه با ايران بازی تداركاتی انجام ندادن 

۸- محروم بودن خانمها از حضور در استاديوم

۹- وجود يک استاديوم نيمه بين المللی در کل کشور

و ..................................

تا كی برای يه شكست دربونو دراز ميكنيم و خودمون هم دزد دزد ميكنيم .

تفلكی بازيكنامون كه عين گوشت قربونی شدن و تفلكی جوونامون كه مثل هميشه نا اميد .

خودمونيم سرمون خيلی راحت شيره ميمالن .

منتظر نظرات دوستان هستم .

ارادتمند دوستان

 

لینک
یکشنبه، 11 تیر، 1385 -

     

خاطرات يک سرباز ۸

بعد از آزادی هيچ کسی اين ماجرا رو باور نکرد و ما يک هفته بازداشت شديم و ۲ ماه اضافه خدمت نوشه جان کرديم . (فرار در حين عمليات ).

از ديگر تخصصهايی که از من استفاده شد مسئول آشپزخانه - مسئول فدافند شيميايی و جوشکار پايه های سنگرها و ......

ولی ديگه به کشتن تن در ندادم .ولی به خفت تن در دادم .

شب بود لبو لوچه آويزون در چادر نشته بوديم که راديو خبر قبول قطعنامه رو داد .

ماتم برد بهت زده شدم .خيليها خودکشی کردن . پس ادامه جنگ برای چی بود . مسئول اينهمه خونريزی بدبختی که تا ابد گريبان ما رو ميگيره ؟توضيح ؟

چرا ؟ بعدا ميگيم . اگه عمرمون طولانی باشه به اندازه عمر نوح شايد اين توضيح داده بشه .

رفتم تو محوطه پادگان و تمومه فجايع رو تو ذهنم مرور کردم .هيچ چيزی نفهميدم عقلم قاصر بود . فقط ياد حرفای خانم دکتر افتادم که چقدر درست بود . 

دستور عقب نشينی که برای هر وجبش خونها داده شده بود . برو جلو حالا بيا عقب !!!!!!!!!!!

کمپ رو جمع کرديم عقب نشينی کرديم چقدر بيهوده .

عمليات مرساد شد . زير آتش شديد هواپيماهای عراقی . عراق بشدت پيشروی ميکرد . تا پوانهای بيشتری در زمان مذاکرات صلح بگيره .آرپی جی بهم تحويل دادن که تازه هموطنهای خودمو بکشم که قصه ام کامل شه .

اواخر دوره بود . حتما بايد فرار ميکردم مثل خيلی از بچه های ديگه . آرپی جی رو نيمه های شب رها کردم فرار کردم . تو اين بازی ديگه نيستم .لذت فرار بيشتر از جنگ بود .با خيلی از مردم که داشتن شهر رو خالی ميکردن فرار کردم .تو راه هواپيماهای عراقی يه حالی بهمون دادن . جاده رو بمبارون کردن . زير يک تريلی خوابيدم . قصر در رفتم . عجب جون سخت .

امتحانمم پس داده بودم کسی نميتونست بگه از ترسه . بلکه از عدم اعتقاد بود .

بله در مرساد هم تعدادی زياد از بچه های  ايرانی از رنگو بوی ديگر فدا شدن .

جوخه های اعدام در سطح شهر و انسانهای اعدامی که تا چند روز آويزون بودن .

برای درس عبرت !!!!!!!!!!!!! بله درس عبرت منتها جه عبرتی . عبرت از اينکه بازيچه نباشی . مثل خيلی وقتها که در زندگی عادی بازيچه هستيم .

جنگ يک زندگيست زندگی کامل کامل .

چون حالات روحيم در اين ايامی که اين خاطرات رو نوشتم به دوران جنگ برگشته

و از ترس ديوانگی که بعد از جنگ برام پيش اومد و با کلی قرصهای عجيب و غريب

جنگل نشين شدم . اين خاطرات رو فشرده گفتم و از گفتن خيلی صحنه های فجيع خودداری کردم که اگر فقط تو ذهنه خودم باشه بهتره .

 

بله دوران خدمت و اضافاته اون هم تموم شد . چقدر از زمانی که سر کلاس بودم و ...........    فاصله گرفته بودم . يک تغيير بنيادی و کوله باری ارزشمند از تجربيات و چشيدن طعم خشونت ترس نفرت بيهودگی و از همه مهمتر حماقت .

عروسکهای خيمه شب بازی .

بوی خونه به مشامم ميرسيد ولی ديگه آشنا نبود . خيابونها و دانشگاه و خانواده برام غريبه بودن .

برگه پايان تو جيب و بليط اتوبوس در دست . ولی روحم زخمی بود خوشحال نبودم .

عاشق خاک وطنم حتی يک لحطه تو خيال هم ازش جدا نشدم .دو سال قبل از جنگ براحتی موقعيتی برام پيش اومد برم امريکا  ميخواستم و ميخوام به مملکتم خدمت کنم ولی چه جوری تا حالا که نتونستم .                                         قرار به خدمت نيست  .

کردستان عشق من شده بود.با اون طبيعت بی نظيرش دختر های خوشگلش مردهای دلير و احمقش .  با يک زنجير به اون منطقه وصل بودم . در کنار تمومه دوستان از دنيا رفته . جدايی از دوستان برام سخت بود کنار خودم زنده حسشون ميکردم . عجب لحظاتی داشتم .جنگ در مغز من حک شده برای هميشه . کاش برای دفاع از خاک وطن جنگيده بودم .

يه چند ساعتی تا سوار شدن اتوبوس وقت بود . يه دختر گدا اومد پول خواست بر خلاف بيشتر مواقع بهش پول ندادم . چون اصلا تو حال خودم نبودم . يه دفعه گفت کاش تو جنگ ميمردی . شايد حق با اون بود تو جنگ که نميری بدبختيهای بعد از اونو هم مببينی .خواستم بهش پول بدم نگرفت چند تا فحش هم زير لب بهم داد .

تو مناطق ثروتمند نشين کرمانشاه راه ميرفتم تا زمان بگذره . خونه های شيکو پيک رو ميديدم شيشه ها همه شکسته و شاديهای گذشته جاشونو به سکوت دادن.

باز هم پولدارها جا خالی داده بودن و بدبختها مونده تا بدبختر شن .

 سوار اتوبوس که شدم بغضم ترکيد . پيش به سوی خونه . و زندگی بدون جنگ غافل از اينکه دلايلی که باعث جنگ شده بود و اثرات ناشی از جنگ همچنان در زندگی ما حضور دارن . غافل از اين موضوع بودم ولی در سالهای بعد از جنگ اين هم خيلی قشنگ فهميدم .

که ما هميشه در حال يک نوعی متفاوت از جنگيم . جنگ با خود جنگ با ديگران همه رو دشمن فرض کردن . با هم دوست نيستيم از هم جداييم .

به اميد آنروز که بالاخره همت کنيم و از جنگ دست برداريم .عشق رو در يابيم .

از دوست خوبم هم که منو تشويق به نوشتن کرد قدردانی ميکنم .

با دوستان محبت با دشمنان مدارا - پايان -

 

  خيلی چاکريم . 

لینک
شنبه، 10 تیر، 1385 -

     

خاطرات يک سرباز ۷

چشم بسته با پای ترکش خورده از ميون کوه و کمر رامون انداختن . زمين که ميخرديم ميگفتن بلند نشين کارتونو يه سره ميکنيم .

بالاخره رسيديم قرارگاشون انداختنمون تو يه اطاق که سه تا اسير ديگه اونجا بودن .منتها همفکران ما نبودن .

ميگفتن اينجا ميبندمون بين دو تا ماشين بعد ميکشن . شنيده بودم قبلا .پام خونريزی داشت خيلی هم درد ميکرد .ميگفتن اطلاعات ندين . حالا ما اطلاعاتی هم نداشتيم به درد بخور باشه.

صبح زود خانم خوشگله اومد يه خورده نون که مثل سنگ بود اورد داد بهمون .

خشن و زيبا يه ديدی بهش زدم .گفتم تکليف ما چيه گفت تکليف شما از وقتی که اومدين کردستان معلوم شده . از چشماش خشم ميباريد .

اون سه تا رفتن بازجويی که ميگفتن يه خانم دکتری بازجويی ميکنه . ديگه هم برنگشتن . دختر خوشگله گفت مرخص شدن . پرسيدم چه جوری گفت عجله نکن .چند تا کرد کشتی ؟ عمليات بوده کشتيم ولی نميدونم کرد بودن يا نه مگه فرقی هم داره ؟

دختر خوشگله يه بار برمون درد دل کرد که تموم خانوادش در بمبارانهای ..............

کشته شدن از جمله شوهر و پسرش .درد دل که کرد گريم گرفت دلش سوخته بود . فهميدم که اون فقط يه زن معموليه و نه مثل يه مرد خشن .

تنفر کشتن اسارت زورگويی ظلم مثل پژواک صدا هستن برگشت هم دارن .

عکس پسرشم نشونم داد . شماها کشتين . نه بابا من فقط يه سربازم خودم نيومدم . اگه راست ميگی چرا فرار نکردی ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بابا من آلوده جنگ شدم تا اومدم خودمو پيدا کنم کلی پام ليز خورده بود .مهم اين بود که انسانهايی رو کشته باشی بدون احساس دشمنی .برای زنده موندن !!!!!!!

نوبت من شد رفتم خدمت خانم دکتر .

يه زن حدود  ۳۰ ساله زيبا و قد بلند و جذاب . خيلی خشن بازجويی رو شروع کرد .سئوال و جواب زياد .بعد از مدتی فهميد که من انگيزه ای برای ندادن اطلاعات ندارم .خودم رو مرده حساب ميکردم .درد دلم گل کرد بهم اجازه حرف زدن داد .

مثل رگبار بارون حرفام رو ريختم بيرون .شايد ديگه فرصت نشه . حرفام خيلی خالص بود دليلی برای فيلم بازی کردن نبود .

گفت شما که فهميده و تحصيل کرده ها باشين تکليف بقيه روشنه . دانشگامم ميشناخت . منطقی فهميده و باهوش بود .

تحصيل کرده هستم ولی فهميده .................؟؟!!!!!!!

پرسيد چرا فرار نکردی ؟ برای اينکه بعدش بايد از ايران ميرفتم دوست نداشتم .

مگه الان تو ايرانی . دوست داری اينجا بميری ؟!!!!!!

عاشق ايرانم راضی نيستم تو خاک خودمون نميجنگم . هدف ندارم . پس گوسفندی؟

تو خاک عراق پيشروی کرده بوديم برنده ولی منطق رو باخته  بودیم .

خيلی حرف زدم سبک شدم . آخرش يه دفعه گفتم برای مردن هم آمادم.

 سکوت سنگينی حدود يه دقيقه ..................

خانم دکتر از جاش بلند شد نزديکتر اومد گفت پاتم که زخميه

جان     زنده شدم دوباره .دستشو جلو آورد دست دادم يه حسی بينمون رد و بدل شد .

گفت چه بلايی سر خودت آوردی؟ چه اراده ای ؟چقدر بدبختی پسر کوچولو ؟

خرد شدم ريختم پايين .عجب ضربه ای مهلک بود .

دختر خوشگله رو صدا زد . حکمش چيه دکتر ؟ فعلا پاشو پانسمان کن

چه حالی داد خوشگله پامو پانسمان کرد . گفت لو دادی .............زنده ميمونی

يه ده روزی شاگرديه خانم دکترو کردم . درد دلها ميکرديم .به هم نزديک بوديم . خيلی چيزها به من ياد داد از جمله اراده داشتن برای انجام باورهات  . 

بعضی وقتها چاره ای جز خرد شدن نيست تا دوباره ساخته شی .

اون اثر موندگار رو زندگی من داشت . 

عجب ! آزادی در اسارت و دوست داشتن در جنگ .

  سخت از هم جدا شديم  يه کيف گردنی يادگار اونه .منم پلاک شناساييمو بهش دادم . دستشم ماچ کردم .نه بخاطر اينکه نکشتم بخاطر اينکه آزادم کرد.          پسر کوچولو برگرد خونتون اينجا نمون .  

از اون به بعد به ترفند های مختلف از جمله چندين بار فرار تو عملياتها نرفتم .

اضافه خدمت سنگين هم بر جان خريدم .

ياد خانم دکتر گرامی باد .هميشه مخلصشم .

و مخلص شما دوستان عزيز

 

 

 

لینک
پنجشنبه، 8 تیر، 1385 -

     

خاطرات يک سرباز ۶

چه روزهای سختی و شبهای وحشتناکی .

با کردها سخت ميشد دوست شی  يه کم بد رکاب بودن . مخصوصا به تهرانيها ميونه خوشی نداشتن .چند تا دوست با حال جنوبی داشتم .عمليات که نبود حال ميکرديم . ياد بعضياشون بخير .خدا رحمت کنه آقا مرتضی گل و تقی و بهرام گوله ...

سختترين لحظات جنگ ديدن دوستانته که از دنيا رفتن . واقعا ديدن اين صحنه ها مرد ميطلبه.

کردستان جايی که طبيعتش بی نظيره . بانه مريوان سردشت سقز سنندج روانسر ..... مخصوصا بانه و مريوان توپه توپ . با دختران بسيار زيبا و درشت و مرد صفت مثل فرفره از کوه ميرن بالا اکثرا مسلح و کمی خشن ولی بسيار ساده

خوب وسط جنگ چشم چرونی هم ميکردم دروغ چرا؟ جوونيه ديگه جنگو اين حرفا که نميشناسه .

موارد زيادی بود که دختراشون پسرها رو به هوايی ميبردن يه جايی و سرشون رو ميبريدن . برای همين فقط بايد دختران خوشگل رو از دور نگاه ميکردی . خوراکيهای کشنده هم ميدادن .

کردستان جايی که دشمن خودت رو نميشناختی . دشمن از پشت سرت مياد يا از جلو اين سئوال هميشگی بود . در کشيکهای شب تا صبح هر ثانيه امکان مرگ بود .

کردستان جايی که فقر فرهنگی و مادی بيداد ميکرد . اونايی که دستشون به دهنشون ميرسيد همه رفته بودن.

داشتن ريش = مرگ

بنده هم اولا اينکه از ريش بدم ميومد دوما اينکه از جونم خوشم ميومد . هر روز سه تيغه .

ولی اغلب بچه ها از بيحالی و بی حوصلگی اين کار رو نميکردن و برخيشون جونشون رو گذاشتن سرش.

عمليات بزرگ حلبچه بود نزديک حلبچه بوديم ظهر بود . تا گرفتن شهر چند ساعتی بيشتر نمونده بود و عراقيها همه فرار يا تسليم ميشدن . مردم شهر هم فکر ميکردن ميخوان حلوا پخش کنن . با ما همکاری ميکردن .

فاجعه بمبارونه شيميايی رو از نزديک ديدم .اين همه انسان زن و بچه و .... يکجا نديده بودم مرده باشن . يه چيزی شبيه صحرای محشر که ميگن بود.

مقصر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سرباز به اينکارها کاری نداره تو زمين بازيه بايد بازی کنه .

شب شد دستور عقب نشينی اومد اين قدم اصليه پايان جنگ توسط ايران بود .

بچه ها تعجب کرده بودن از اين دستور !!!!!!!!!!!

ببخشيد مثل گوسفند دستور رو اجرا کرديم . شب بود تو کوه و کمر توسط کمله های ايرانی تو جاده گير افتادم با ۶ نفر زخمی .

سه تا دختر و دو تا مرد ماشين رو متوقف کردن .

ديگه اين يک قصه تکراری بود که با خودم بگم کارم تموم شد . عادت کرده بودم . خيلی عجيبه آدم واقعا جون دوسته ولی به همه چيز هم عادت ميکنه حتی مردن.

اول خلع صلاح و بعد به نحو فجيعی ريختنمون پايين .وای خدا چه دختر هايی پس مرد يعنی چی؟

خداييش يکيشون حريفه سه تا مرد بود .

تو اون تاريکی يکيشون رو ديدم . وای چقدر خوشگل . گفتم خوبه اين يکی منو بکشه .

زخميهايی که ريش داشتن بدون هيچ توضيحی سرشون ......................

من موندمو يکی ديگه به دليله نداشتن ريش و يک مورد ديگه که نميگم.

ماشين رو سوزوندن و ما رو بردن چشم بسته و دست بسته .

و نوازشهای قنداق تفنگ از پهلو و پشت سر . آخ الان هم حس ميکنم ..........

چاکريم علی آقا  

 

لینک
سه‌شنبه، 6 تیر، 1385 -

     

آزادی(۳)

آزادی ناب روزيست كه در كنار خدا باشيم . انسانها چه بدونن چه ندونن يا اينكه بخوان يا نخوان به دنبال آزادی هستن . حتی اونايی كه دشمن آن محسوب ميشن .

ميشنوم كه آزاديهای بی حدو مرز فساد آوره . به نظر من به همون حدی كه حد و مرز برای ان گذاشته شه به همون اندازه آن رو نداريم . آزادی حد و مرز نداره .آزادی يعنی  اختيار كامل  داشتن .

اتفاقا حد و مرزه كه فساد آوره .چون فساد وقتی شروع ميشه كه علامتهای سئوال بزرگ ميشن .برای همين در جوامع عقب افتاده تر فساد هم بيشتره البته اكثر كارهای طبيعی هم تعريف فساد پيدا كردن و اكثرا مردم زندگيه طبيعيه خودشونو ميكنن ولی در عين حال خلاف كار هم هستن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اين نكته خيلی مهمه كه ميزان آزادی فقط ميتونه متناسب با رشد انسانها باشه و نه بيشتر . يعنی يك ملتی متناسب با رشد خودشون آزاديشونو ميخرن .

 يك راننده اگه مقصدی داشته باشه و راه رو هم بلد باشه مسير خودشو ميره ولی ميتونه مسيرهای زيادی رو بره . حالا اگر تمام راهها رو ببندن و اتفاقا فقط مسيره مورد نظر اون رانندرو باز بزارن .اون راضی نيست ميخواد ببينه اونوره راههای بسته چه خبره .

پس آزادی نيست كه بايد حد و مرز داشته باشه بلكه انسانها بايد هدف داشته باشن و راه رسيدن به هدفهاشونو هم بشناسن . انسان متعالي.

آزاديهايی كه داده بشه مسلما پايدار نيستن بلكه آزاديه پايدار و حقيقی ملتها تدريجی و گرفتنيست .

بنابر اين حرفهايی كه اين روزها شنيده ميشه كه فلان كشور رو بايد آزاد كرد در حد قصه ميتونه باشه و حتما اهداف ديگری دنبال ميشه .يك روز اين اهداف با آزادی يا دمكراسی يك روز با محدوديت و يك روزم .........

ولی نكته جالب اينكه همه انسانها سمتو سوی آزادی و رهايی رو دارن هر چند كند و بطئی .

كره زمين ناچارا به سمت آن در حركته و كاريش نميشه كرد.

فقط بيچاره كسانی كه بيشتر از بقيه ميفهمن . براشون متاسفم. يك اذاب دائم .

به روابط پسر و دخترها تو مملكت خودمون نگاه كنيم . قسمت بعدی در اين زمينه است .از نظرات شما دوستان استفاده ميكنم .

 

ارادتمند همه دوستان علي 

 

لینک
دوشنبه، 29 خرداد، 1385 -

     

خاطرات يک سرباز ۵

چند تا از زخمی ها ديگه رفته بودن .جاشونو با زخمی های جديد عوض کردم .حاجی گفت بمونی يا بری فرقی تو زنده بودنت نميکنه يادمه تو اون شلوغی يه گپی دوستانه با هم زديم . حاجی تو همون عمليات رفت . يک آدم عامی بود و از تاکتيکهای جنگی چيزی نميدونست از اينکه تو خاک خودمون نبوديم هم ناراحت . خيلی مرد با صفايی بود . خدا رفتگان رو بيامرزه .

اومدم راه بيوفتم يکی نزديک ماشين ترکش خورد . ديدم يه نگاهه پر معنايی به من ميکنه

همش هم اسم يکی رو ميبرد نميدونستم زنش بود يا چی بود . التماس ميکرد که ببرمش اصلا تو ماشين جا نبود . انداختمش بالا . اون الان از بهترين دوستامه .

گازشو گرفتم سرم گيج ميرفت مثل ماشينم . کلی که رفتم يه دفعه خودمونو جلوی تانکهای عراقی ديديم . مثل فيلمی که بزارن رو دور تند تمام زندگيم در چند ثانيه تو ذهنم مرور شد .

کاملا آماده مرخص شدن بودم که هواپيماها ی ایرانی منطقه رو بمبارون کردن و با اومدن نيروهای تازه نفس از محلکه جون سالم بدر برديم .

آمار اسارتی ها بالا بود .

به مرور ديگه ترسی نداشتم مثل آب خوردن شده بود شرکت در عمليات .تنها انگيزم کمک به بچه ها بود زخميها .پيش خودم ميگفتم ميتونم جون خيليها رو نجات بدم هر چند اصلا نميخواستم تو خاک کشور ديگه ای بميرم.

عملياتها تقريبا قصه تکراری بود هميشه بخاطر اينکه کسانی به دست من کشته شدن از خودم متنفرم .

دستور بود که تو عمليات شبونه اسير نگيريم و فقط بزنيم .يه بار اومدم  دو تا سرباز رو بجای اينکه بزنم اسير بگيرم  عراقی رو بجای اينکه بزنم اسير کنم ولی خاستن زير آبی برن و منو بزنن که ......... از جيبه يکيشون عکس زن و بچشو در اوردم . عجب مصيبتيه اين جنگ . هنوز اون عکس تو ذهنمه .

تا اينکه در يک عمليات سرباز کوچولو اسير شد و جالبترين قسمت ماجرا همينه ............................. که يه کم عشقی هم هست . عشق و جنگ خيلی باحاله .البته يه کمش هم تو جنگ خيلی به نظر مياد  .........

 

چاکر دوستان

 

لینک
یکشنبه، 28 خرداد، 1385 -